تبليغاتX
عکس- اس ام اس - کلیپ و هر چی بخواهی

برای مردن افتادن از ارتفاع لازم نیست. كافیه از چشمات بیفتم. 

 

 

 

زندگی را از تو نام برده اند !
ز : زاویه نگاه تو
ن : نوای کلام تو
د : درگاه ابروی تو
گ : گیسوی پریشان تو
ی : یعنی تو 

http://fullsoftware.mihanblog.com


اگر روزی خواستی بگی دوستت ندارم . آرام آرام بكو تا آهسته آهسته بمیرم 

 


برای مردن افتادن از ارتفاع لازم نیست. كافیه از چشمات بیفتم. 

http://fullsoftware.mihanblog.com


هزار دستگاه ریو، صد دستگاه آپارتمان، هزار سكه طلا و میلیاردها ریال اسكناس دو هزارتومانی
فدای یه تار موی گلی مثل تو
زندگی زیباست حتی اگر کور باشی !! خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی !! اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی

 

http://fullsoftware.mihanblog.com

 


دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک(خود جوشی ذاتی) است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی گاه میلغزد. اما دوست داشتن در روشنایی ریشه میبندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

http://fullsoftware.mihanblog.com

برو رو پشت بام ببین باد از كدام طرف میاد یه بوسه فرستادم بگیرش

 

http://fullsoftware.mihanblog.com


برو رو پشت بام ببین باد از كدام طرف میاد یه بوسه فرستادم بگیرش

http://fullsoftware.mihanblog.com


بیا دنیارو قسمت كنیم: آسمون واسه تو.. ابراش مال من.. دریا واسه تو.. موجاش مال من..
خورشید مال تو.. ماه واسه من.. اصلا دنیا واسه تو.. تو هم مال من

http://fullsoftware.mihanblog.com


یكی تصادف میكنه میمیره.. یكی مریض میشه میمیره.. یكی پیر میشه میمیره.. بالاخره هركی یه جور میمیره.. اما من برات همه جوره میمیرم

http://fullsoftware.mihanblog.com


می خوام یه اتوبوس بخرم، یه دونه اتو دارم فقط تو یه بوس بده

http://fullsoftware.mihanblog.com


ای كاش قایق كوچكی در دریای قلبت بودم تا در دریای قلبت شناور می شدم
و با پارو زدن به اعماق قلبت راه پیدا میكردم.

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 18:29 توسط نرمک |

آرایش چشم

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 18:4 توسط نرمک |

مدل مو

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 17:59 توسط نرمک |

طنز

بعد از این كه مدت ها دنبال دختری باوقار و باشخصیت گشتیم كه

هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با

من باشد، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی كرد.وقتی پرسیدم

از كجا می داند این دختر همان كسی است كه من می خواهم،

گفت:راستش توی تاكسی دیدمش.از قیافه اش خوشم آمد.دیدم

همانی است كه تو می خواهی.وقتی پیاده شد، من هم پیاده شدم

و تعقیبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم كه

داشت با یكی از همسایه ها حرف می زد.به ظاهرش می خورد كه

آدم خوبی باشد.خلاصه قیافه ی دختره كه حسابی به دل من

نشسته بود،گفتم: من هر طور شده این وصلت را جور می كنم.

ما وقتی حرف های محكم و مستدل عمه مان را شنیدیم.گفتیم: یا

نصیب و یا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگردیم؟از پا افتادیم، همین را

دنبال می كنیم.ان شاء الله خوب است.این طوری شد كه رفتیم به

خواستگاری آن دختر.

پدر دختر پرسید: آقازاده چه كاره اند؟

-دانشجو هستند.

-می دانم دانشجو هستند.شغلشان چیست؟

-ما هم شغلشان را عرض كردیم.

-یعنی ایشان بابت درس خواندن پول هم می گیرند.

-نخیر، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند:

به اندازه ی هیكلشان پول می دهند.

-پس بیكار هستند.

-اختیار دارید قربان! رشته ایشان مهندسی است.قرار است مهندش

شوند

پدر دختر بدون این كه بگذارد ما حرف دیگری بزنیم گفت: ما دختر به

شغل نسیه نمی دهیم.بفرمایید؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه

راهنمایی كرد.

عمه خانم كه می خواست هر طور شده دست من و آن دختر را

بگذارد توی دست هم، آن قدر با خانواده ی دختر صحبت كرد تا

بالاخره راضی شدند.فعلاً به شغل دانشجویی ما اكتفا كنند، به شرط

آن كه تعهد كتبی بدهیم بعد از دانشگاه حتماً برویم سركار، این

طوری شد كه ما دوباره رفتیم خواستگاری.

پدر دختر گفت:و اما . . . مهریه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .

تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی

حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فامیل جلویش را گرفتند كه:

بابا هزار تا سكه كه چیزی نیست؛ مهریه را كی داده كی گرفته . . .

بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:میل خودتان

است.اگر نمی خواهید، می توانید بروید سراغ یك خانواده ی دیگر.

بابام گفت:نخیر، بفرمایید. در خدمتتان هستیم.

-اگر در خدمت ما هستید، پس چرا بلند شدید؟

بابام كه دیگر حسابی كفری شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم

كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرمایید.

پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ی طلا، دو دانگ خانه…

بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بیرون؛ ولی باز هم بستگان راضی

اش كردند كه ای بابا خانه به اسم زن باشد، یا مرد كه فرقی نمی

كند.هر دو می خواهند با هم زندگی كنند دیگر.

و باز بابام با اوقات تلخی نشست.پدر دختر پرسید: باز هم بلند شدید

كمربندتان را سفت كنید؟بابام گف: نخیر! دفعه ی قبل شلوارم را

خیلی بالا كشیده بودم داشتم میزانش می كردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم می گفتم دو دانگ خانه و یك حج.مبارك

است ان شاء الله

بابام این دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چی چی را مبارك

است؟مگر در دنیا فقط همین یك دختر است.و ما تا بیاییم به خودمان

بجنبیم،كفش هایمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز

كردند و ما هم وسط كوچه كفش هایمان را جفت كردیم و پوشیدیم و

با خیال راحت رفتیم خانه مان.

مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی

كرد كه فعلاً اسمی از حج نیاورد تا معامله جوش بخورد.بعداً یك فكری

بكنند.

پدر دختر گفت:و اما شیربها، شیربها بهتر است دو میلیون تومان

باشد…

بعد زیر چشمی نگاه كرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا

نه.وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد:به اضافه وسایل چوبی منزل.

بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسایل چوبی همان در و پنجره

و این جور چیزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخی گفت:نخیر، كمد و میز توالت و تخت و میز

ناهارخوری و میز تلویزیون و مبلمان است.

بابام گفت:ولی آقاجان، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد.ناهارش

را هم روی زمین می خورد.اهل مبل و این جور چیزها هم نیست.

پدر دختر گفت:ولی این ها باید باشد،اگر نباشد، كلاس ما زیر سؤال

می رود.

و بعد از كمی گفتمان و فحشمان، كفش های ما رفت وسط كوچه.

دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده

این دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسایل چوبی را خط

بكشند؛و ما دوباره به خانه ی آن دختر رفتیم.

بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بكشد و سنگ تمام

بگذارد تا بلكه گوشه ای از كلاس گذاشتن های بابای آن دختر را

جواب گفته باشد.این بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در

رابطه با جهیزیه… !

پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته باید عرض كنم در طایفه ما

جهیزیه رسم نیست.

بابام گفت:اتفاقاً در طایفه ی ما رسم است.خوبش هم رسم

است.شما كه نمی خواهید جهیزیه بدهید، پس برای چی از ما

شیربها می خواهید؟

- شیربها كه ربطی به جهیزیه ندارد.شیربها پول شیری است كه

خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شیره ی جانش را به كام

دختری ریخته كه می خواهد تا آخر عمر در خانه ی پسر شما

بماند.بابام گفت:خب می خواست شیر ندهد. مگر ما گفتیم به

دخترتان شیر بدهید؟اگر با ما بود می گفتیم چایی بدهد تا ارزان تر در

بیاید.مگر خانمتان شیر نارگیل و شیركاكائو به دخترتان داده كه پولش

دو میلیون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم می خواهد.

بابام گفت:چه بهتر.یك كلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم.

- نه خیر كلفت را باید داماد بگیرد.دختر من كه نمی تواند آن جا

حمالی كند.

- حالا كی گفته دخترتان می خواهد حمالی كند؟

مگر می خواهید دخترتان را بفرستید كارخانه ی گچ و سیمان؟كفش

های ما طبق معمول وسط كوچه!!!

در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسی باید آبرومند باشد.اولاً،

رسم ما این است كه سه شب عروسی بگیریم. ثانیاً باید هر شب

سه نوع غذا سفارش بدهید، در یك باشگاه مجهز و عالی.

بابا گفت:مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید؟اصلاً مگر باید

طبق رسم شما عمل كنیم؟

كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

دیگر از بس كفش هایمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر یك روز

هم این كار را نمی كردند، خودمان كفش هایمان را می بردیم وسط

كوچه می پوشیدیم.

بابای دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد برای دختر ما یك خانه ی

دربست چهارصد متری در بالای شهر می گیرد.

بابام گفت:خانه برای چی؟زیر زمین خانه ی خودم هست.تعمیرش

می كنم.یك اتاق و یك آشپزخانه هم در آن می سازم، می شود یك

واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داریم، نمی شود یك دفعه عمه

خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنید دیگر، این

كارها چیست؟مگر توی دنیا همین یك دختر است كه این قدر حلوا

حلوایش می كنید؟از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم.اصلاً ما زن

نخواستیم مگر یك دانشجو می تواند معجزه كند كه این همه خرج

برایش می تراشید؟

این دفعه قبل از این كه كفش هایمان برود وسط كوچه، خودمان مثل

بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون.

و این طوری شد كه ما دیگر عطای آن دختر را به لقایش بخشیدیم و

از آن جا رفتیم كه رفتیم.

یك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و

اصلاً به فكرش نبودم.یك روز صبح، وقتی در را باز كردم تا به دانشگاه

بروم، چشمم به زن و مردی خورد كه پشت در ایستاده بودند.مرد

دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همین كه مرا دید جا

خورد و فوری دستش را انداخت.با دیدن من هر دو با خجالت سلام

دادند.كمی كه دقت كردم، دیدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندی

زدم و گفتم:بفرمایید تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتیم.فقط می خواستم

بگویم كه چیز، چرا دیگر تشریف نیاوردید؟ما منتظرتان بودیم.

من كه خیلی تعجب كرده بودم، گفتم:ولی ما كه همان پارسال حرف

هایمان را زدیم.خودتان هم كه دیدید وضعیت ما طوری بود كه نمی

خواستیم آن همه بریز و بپاش كنیم.

پدر دختر لبخندی زد و گفت: ای آقا. . .كدام بریز و بپاش؟. . . یك

حرفی بود زده شد، رفت پی كارش.توی تمام خواستگاری ها از این

چیزها هست.حالا ان شاء الله كی خدمت برسیم،داماد گُلم؟

من كه از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می

كشید،گفتم:آخه. . . چیز. . . راستش شغل من. . .

-ای بابا. . . شغل به چه درد می خورد.دانشجویی خودش بهترین

شغل است.من همه جا گفته ام دامادم یك مهندس تمام عیار است.

-آخه هزار تا سكه هم. . .

-ای بابا. . . شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید.من

منظورم هزار تا سكه ی بیست و پنج تومانی بود.

ولی دو دانگ خانه. . .

پدر عروس:بابا جان من منظورم این بود كه دو دانگ خانه به اسمتان

كنم.

-سفر حج هم. . .

-راستی خوب شد یادم انداختید.اگر می خواهید سفر حج بروید

همین الان بگویید من خودم اسمتان را بنویسم.

-دو میلیون تومان شیربها هم كه. . .

-چی؟من گفتم دو میلیون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو میلیون

تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتید خانمتان به دخترتان شیر داده، باید پول شیرش را

بدهیم. . .

-ای بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطی شیر خشك داده

كه آن هم پولش چیزی نمی شود.مهمان ما باشید

-در مورد جهیزیه گفتید. . .

-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهیزیه كرده ام.بیایید ببینید.اگر كم

بود، بگویید باز هم بخرم.

-اما قضیه ی آن كلفت. . .

-آی قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر

شما هستم، داماد عزیزم!. . . خوش تیپ من!. . . جیگر!. . . باحال!. . .
وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر

من بردارد، مجبور شدم حقیقت را بگویم.با خجالت گفتم: راستش

شرایط شما خیلی خوب است.من هم خیلی دوست دارم با خانواده

ی شما وصلت كنم.اما. . .

پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت:دیگر اما

ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقیقت را بخواهید فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.

تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یك متر واماند.پدر

دختر گفت: یعنی تو. . . در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین

بالا آمد.مرا كه دید لبخندی زد و گفت: وقتی كه از دانشگاه برگشتی،

سر راهت نیم كیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم.

با لبخند گفتم:چشم، حتماً چیز دیگری نمی خواهی؟

-نه، فقط مواظب باش.

-تو هم همین طور.

خانمم رفت پایین، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز

بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشید من كلاس دارم؛ دیرم می

شود خداحافظ.

و راه افتادم به طرف دانشگاه

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 13:3 توسط نرمک |

طنز داماد آزمایی

زنی 3 دختر داشت که هر3 ازدواج کرده بودند.یک روز تصمیم گرفت 

میزان علاقه ای که دامادانش به او دارند ارزیابی کند.

یکی از داماد ها را به خانه اش دعوت کرد ودر حالی که در کنار

استخر قدم می زد از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود

را درون استخر انداخت...


ادامه طنز زیبای داماد آزمایی --->

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 13:0 توسط نرمک |

مدل لباس

بر روی عکس ها راست کلیک کنید و گزینه open in New window را کلیک کنید تا جزئیات را ببینید...

جدیدترین مدلهای پیراهن دخترانه


نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 12:58 توسط نرمک |

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 12:54 توسط نرمک |

عکس

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 12:53 توسط نرمک |

روزی پسری یک صورت حساب به مادرش داد

مادر صورت حساب را بلند خواند:

_کوتاه کردن چمن باغچه                    5 دلار

_مرتب کردن اتاق خوابم                     1 دلار

_مراقبت از برادر کوچکم                    3 دلار

_بیرون بردن سطل زباله                     2 دلار

_نمره ریاضی خوبی که دیروز گرفتم       6 دلار

جمع بدهی شما به من                           17 دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاه کرد....چند لحظه بعد قلم را برداشت و پشت برگ

صورت حساب نوشت:

_بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشت کردی              هیچ

_بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا خواندم        هیچ

_برای تمام زحماتی که کشیدم تا بزرگ شوی                          هیچ

_بابت غذا، نظافت و اسباب بازی هایت                                  هیچ

_بابت عشق واقعی من به تو هم                                         هیچ

وقتی پسر صورت حساب مادر را خواند اشکهایش جاری شد و گفت: دوستت دارم مادر...

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت: قبلا پرداخت شده!!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 17:53 توسط نرمک |

1

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 12:48 توسط نرمک |